چیزی برای گفتن نیست

دفترم را میبندم

دل چرکین کسانی هستم

که روی نگاهم عشق بازی میکنند

چیزی برای گفتن نیست

جز پشیمانی برای آغازی که رفت

بوی خستگی میدهم

رهایم کنید

که از شما بیزار بیزارم

...

اینجا بسته شد

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٦


 

خود را به دوش ميكشم

من

حضور ويران شده اي هستم

كه در دوردستهاي فراموش شده

رهايش كرده اند

سنگيني غمي آويزه از پيكري

غرور خرد شده اي چكيده از نگاهي

اين تمام چيزيست كه از خود به دوش ميكشم

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٦


 

ميزنم به سلامتی ات

كه كرمها تن زيبايت را به دهان نگيرند

ميزنم برای شاديت

كه خاك لبخند سپيدت را نپوشاند

ميزنم برای تو كه با گذشته هايم

رفتی

اما

فراموش نشدي

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦


 

سالهای خيلی دور

در تصورهای کودکانه ام

ماه را چراغ خانه خدا ميدانستم

و دلگرمی اينکه او بيدار است

ترس تنهايی را ميکشت

...

حالا يک لکه سفيد مغموم از سنگ

يادآور هرچه تلخ خاطره است

و دليل گنگی

برای تنها ماندنم ... 

خدا سالهاست که خوابيده 

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦


 

کيستم؟

يک حجم فشرده تنها...

لبخند هم ارزانی خودتان

من به گريستن تاوان دوست داشتن ميدهم ...

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦


 

خداحافظی هم که کنم

محکوم ماندنم

گريزی نه برای رفتن مانده

و راهی نه برای ماندن

عربده های مستی هم

خواب از سر کسی نمیپراند

باده ام سياه مستتان کرده

بی خبر از حضور تپنده ام

خون مرا ميمکيد

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦


 

دورترين لبخندها

مثل يک افسانه ميمانند

وقتی که پنجه ای

تبسمهايم را دريد

 

 

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦


 

از دستان تو ميترسم

و شبها کابوس تنی را ميبينم

که وحشيانه بر من می تازد

دستانت را دورتر از من سبز کن

که من از هجوم دستان تو ميترسم

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦


 

تمام ترسمان از دوست داشتن بود

و هوس هميشه گريبانگير

مرا به شهوتت وا نگذار

که تمام من زخميست

 

 

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦


 

خيلی سالها پيش در دلتنگيهای کودکانه ام

وقتی که باران ميباريد

مينشستم زير درخت

دوستان کوچک بی عاطفه ام

زنجير ميبستند

در حصارشان اسير

گريه ميکردم

ميخواندند باشور:

دختره تنها نشسته

گريه ميکنه

با صدای من

با صدای تو

...

حالا گذشته ها در خاک مرده اند

اما هنوز

هر وقت که باران ميبارد

زير درخت گريه ميکنم

صدايشان در تنهائيهايم زنجير ميبندد:

دختره تنها نشسته

گريه ميکنه

گريه ميکنه

گريه ميکنه ...

 

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦


 

 

عزيزم

از تو متنفرم

.

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦


 

زخمی که به من زدی

از دست بیگناهم نخواهی خورد

من با تمام وسعت تنهائیم

کسی را دارم

که عدالت مسموم تو را

به تاوان اشکهای من

آتش خواهد زد

تو محکوم ابدی شبی خواهی بود

که مرا به بی رحمی

سنگسار جهالتت کردی

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦


 

باران ميباريد

و پنجره کور مانده بود

در خيابان زير درخت

کسی نبود

که معجزه نقاشی کند

...

نگاه من متروک مانده

پائيز در راه است

من به انتظار آخرين برگم

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦


 

من تو را در داشته های نداشته ام

ميان عروسکهای مغموم کودکی

لای توری های سپيد و خاک خورده خاطرات

پنهان ميکنم

يک ترانه بلند

از پريهای در قصه

بر خواب پريده ام

لالايی کن

 

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦


 

دنيايم را ويران ميکنم

چه شالوده بيهوده ای بود

شاديهايی دروغ

و اميدهای عبث

غمگينی ترانه ای که برای من نبود

 

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦


 

صدای تو اينجاست

و تمام غصه هايی که ميخورم

از گلو پائين نميروند

کاش ميشد دردهايم را بالا بياورم

و تمام ناگفته ها را بی ترس از آزردنت يکجا بگويم

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦


 

دلم هوای صدايت را ندارد

نه زير برگ

نه زير باران

کاش مادر اينجا بود

نغمه های او دلم را نمی آزرد

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦


 

باران مدتهاست که برایت نمی بارد

بادی که از چشمهای تو آغاز شد

تمام ابرها را به ارمغان آورده

سبدم لبریز خاطرات توست

من رنجهایت را با خود خواهم برد

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦


 

انگورهایم را حبه میکنم

گیلاسهایم دانه به دانه

و خون همیشه بر نگاه من جاریست

...

عصاره ای از گذشته های نیامده

...

دستهای من سرختر از شراب هفت ساله مادربزرگ است

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٦


 

دلم گرفت

یک هجوم سرد ناشناس

تنهایی که در دستانی جاریست

و معجزه ای که بر آن توانایی

من در کجای تنها شدن درجا میزنم؟

که تو را در گذشته ها دارم

...

گذشتن از نفهمیده هایم آسان نیست

من تو را هرگز نفهمیدم

  
نویسنده : دختر باده ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٦