چیزی برای گفتن نیست
دفترم را میبندم
دل چرکین کسانی هستم
که روی نگاهم عشق بازی میکنند
چیزی برای گفتن نیست
جز پشیمانی برای آغازی که رفت
بوی خستگی میدهم
رهایم کنید
که از شما بیزار بیزارم
...
اینجا بسته شد
من
حضور ويران شده اي هستم
كه در دوردستهاي فراموش شده
رهايش كرده اند
سنگيني غمي آويزه از پيكري
غرور خرد شده اي چكيده از نگاهي
اين تمام چيزيست كه از خود به دوش ميكشم
ميزنم به سلامتی ات
كه كرمها تن زيبايت را به دهان نگيرند
ميزنم برای شاديت
كه خاك لبخند سپيدت را نپوشاند
ميزنم برای تو كه با گذشته هايم
رفتی
اما
فراموش نشدي
سالهای خيلی دور
در تصورهای کودکانه ام
ماه را چراغ خانه خدا ميدانستم
و دلگرمی اينکه او بيدار است
ترس تنهايی را ميکشت
...
حالا يک لکه سفيد مغموم از سنگ
يادآور هرچه تلخ خاطره است
و دليل گنگی
برای تنها ماندنم ...
خدا سالهاست که خوابيده
کيستم؟
يک حجم فشرده تنها...
لبخند هم ارزانی خودتان
من به گريستن تاوان دوست داشتن ميدهم ...
خداحافظی هم که کنم
محکوم ماندنم
گريزی نه برای رفتن مانده
و راهی نه برای ماندن
عربده های مستی هم
خواب از سر کسی نمیپراند
باده ام سياه مستتان کرده
بی خبر از حضور تپنده ام
خون مرا ميمکيد
دورترين لبخندها
مثل يک افسانه ميمانند
وقتی که پنجه ای
تبسمهايم را دريد
از دستان تو ميترسم
و شبها کابوس تنی را ميبينم
که وحشيانه بر من می تازد
دستانت را دورتر از من سبز کن
که من از هجوم دستان تو ميترسم
تمام ترسمان از دوست داشتن بود
و هوس هميشه گريبانگير
مرا به شهوتت وا نگذار
که تمام من زخميست
خيلی سالها پيش در دلتنگيهای کودکانه ام
وقتی که باران ميباريد
مينشستم زير درخت
دوستان کوچک بی عاطفه ام
زنجير ميبستند
در حصارشان اسير
گريه ميکردم
ميخواندند باشور:
دختره تنها نشسته
گريه ميکنه
با صدای من
با صدای تو
...
حالا گذشته ها در خاک مرده اند
اما هنوز
هر وقت که باران ميبارد
زير درخت گريه ميکنم
صدايشان در تنهائيهايم زنجير ميبندد:
دختره تنها نشسته
گريه ميکنه
گريه ميکنه
گريه ميکنه ...
عزيزم
از تو متنفرم
.
زخمی که به من زدی
از دست بیگناهم نخواهی خورد
من با تمام وسعت تنهائیم
کسی را دارم
که عدالت مسموم تو را
به تاوان اشکهای من
آتش خواهد زد
تو محکوم ابدی شبی خواهی بود
که مرا به بی رحمی
سنگسار جهالتت کردی
باران ميباريد
و پنجره کور مانده بود
در خيابان زير درخت
کسی نبود
که معجزه نقاشی کند
...
نگاه من متروک مانده
پائيز در راه است
من به انتظار آخرين برگم
من تو را در داشته های نداشته ام
ميان عروسکهای مغموم کودکی
لای توری های سپيد و خاک خورده خاطرات
پنهان ميکنم
يک ترانه بلند
از پريهای در قصه
بر خواب پريده ام
لالايی کن
دنيايم را ويران ميکنم
چه شالوده بيهوده ای بود
شاديهايی دروغ
و اميدهای عبث
غمگينی ترانه ای که برای من نبود
صدای تو اينجاست
و تمام غصه هايی که ميخورم
از گلو پائين نميروند
کاش ميشد دردهايم را بالا بياورم
و تمام ناگفته ها را بی ترس از آزردنت يکجا بگويم
دلم هوای صدايت را ندارد
نه زير برگ
نه زير باران
کاش مادر اينجا بود
نغمه های او دلم را نمی آزرد
باران مدتهاست که برایت نمی بارد
بادی که از چشمهای تو آغاز شد
تمام ابرها را به ارمغان آورده
سبدم لبریز خاطرات توست
من رنجهایت را با خود خواهم برد
انگورهایم را حبه میکنم
گیلاسهایم دانه به دانه
و خون همیشه بر نگاه من جاریست
...
عصاره ای از گذشته های نیامده
...
دستهای من سرختر از شراب هفت ساله مادربزرگ است
دلم گرفت
یک هجوم سرد ناشناس
تنهایی که در دستانی جاریست
و معجزه ای که بر آن توانایی
من در کجای تنها شدن درجا میزنم؟
که تو را در گذشته ها دارم
...
گذشتن از نفهمیده هایم آسان نیست
من تو را هرگز نفهمیدم
